برای من کم کار
بگذار بگذرد
برای من کم کار
بگذار بگذرد
ماسک تلاش را به چهره زده ام ، که زندگی ام ضدحال نباشد.
نشد. نمی شود . نخواهد شد
گر دلتان سوخت دعایی بکنید.........................
در کنار تو با تو همچنان
روزگار و فصل، صد فراق و وصل
برگ سبز و زرد، بر درخت اصل
فصل عاشقی غنچه و بهار
فصل شاعری سبزی نگار
زرد می شود لبت بعد مهر و ماه
سرد میشوی عزیز وقت فصل آه
همچنان بمان سبز یا سفید
همچنان بخوان باامید و نا امید
- آبی آسمانی که می بینم و می دانم که نیست
- خدایی که نمی بینمش و می دانم که هست
----- دکتر علی شریعتی -----
شرمنده از غیبت چند روزه
به عرض می رساند به جهت مسافرت و ایام امتحانات تا ماه رمضان مرخصی ما را بپذیرید![]()
دست حق یارو پناهت
لالا لالا گله زیره
بابا رفته زنی گیره
عمه رفته داره گیره
مامان از غصه میره
قطعه ای کتاب از ترانه های خواب .
زیر لب تورا به یاد آوردم
سکوتت را...
نگاهت را ...
و تمام تورا........
به ذهنم رسید که خواهی رسید
وبار دیگر
دستانم را مانند شاخهء گل رزی که روز اول به دستت دادم
به سینه خواهی فشرد.
وتنفس خواهم کرد
از لابه لای شاخسار گیسوانت، ترنم روزهای جوانی را
و در روزگاری
که چون رنگین کمان
" زیبا و زود گذر است "
ازمن دریغ نخواهی کرد، هر آنچه در پس زبان داری
" از گلایه ها و عاشقانه ها "
و خواهی شکست
سکوتت را....
بغضم را...
و امید بد خواهانمان
آمین
نمی دانم نگران خودش بود یا من؟!
که صدایش را ترش کرد گفت:
غوره نشده مویز شدی!؟
ومن امروز حوصله اش را ندارم
درآن لحظه ای که خوب مهربان شدی
دوان دوان میان جاده ها روان شدی
خاطرات کودکی مان مرور شد
سور وسات عاشقی که جور شد
رفتی و ستاره ای به آسمان شدی
باغبان لحظه های نغمه خوان شدی
ماندنی که معنی اش عبور شد
رفت و قطره ی غرور شد
میان خوابهای من تو ناگهان شدی
به نیمه شب، به بسترم عیان شدی
تام قامتت برای من صبور شد
شبی که آخرش شب سمور شد
تو ناگهان برای من مهربان شدی
بعداز آن به سوی جادهای روان شدی
مولا فیلتر شکن نداشت
همان طور که ویلا نداشت
بعداً هم نگرفت
مولی خیلی چیزها داشت
کلی یتیم چشم انتظار
مقادیری پینه به دست
من و تو چی داریم
چی نداریم
فیلتر شکن داری؟
حافظه ام درد می کندگاهی
احساس عاشقانه ام می سوزد...
به نظر شما چه مرگم شده
در این غروب داغ بهاری؟
وقتی که یازده ساله بودم
گاری فروش مرا خرید
در عوض ...
به تنم جای تازیانه هست هنوز
زمهربانی باباکه بود مست هنوز
از جویبار که گذشتیم
او مرا فروخت
به تکه نانی
به غار نشین سیاه
رفیق نیمه شبم نالههای طوفان بود
نماد چهره سارا گریههای طفلان بود
ومن آموختم به دختر زشتش
سلام بابا را
به همسر لالش
نگاه سارا را
و سالها گذشت تا که دانستم
خون جاری ز بام مال سارا بود

تکه های یادت را شبی کنار هم گذاشتم
تابلو لبخند ژکوند در نیامد که هیچ...
باور نمیکنی!
کفتاری بود در نقاب حور
زیر تابلو نوشتم
پنجره نیمه باز بین ما بسته باد
تو راست میگفتی
تنهایی نمیتوان عاشق شد.
زمانه مثل زمان شما و بابا نیست.
که به تکهنانی و سر سوزن محبّتی بشود زندگی کرد،
دختران امروزی هم پرافادهاند، هم پر توقع؛
دیروز دختر همسایه – که توّهم کردم عاشقاش هستم-
گفت: چقدر دوستم داری؟
گفتم: خیلی........
گفت: آنقدر دوستم داری که بتوانی برایم شعر بگویی.
بین خودمان باشد، دیشب نخوابیدم،
تا امروز فکر کردم
دیدم لیاقت مرا ندارد
مادر بدون تو نمیتوانم عاشق شوم
کمکم کن مادر
امروز دختری اشتباهی به من زنگ زد
اشتباها بجای اینکه بگوید:
دلم گرفته، طاقت تنهایی را ندارم
گفت: دنبال سریدار برای خانهیمان میگردم.
اشتباه کردم که حرفهای اشتباهی زدم.
کاش نه او اشتباه کرده بود نه من!

ناگهان آمد...
تا آمدم داستان آشنایی ناگهانیمان را یادآوری کنم
ناگهان رفت...
ناگهان دلم آتش گرفت و ...

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
ومن بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا ، نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ
از: اکبر اکسیر
گوشه جزوهام
با رنگ فسفری نوشته بود
دوستت دارم
نمی دانم راست گفته بود یا دروغ!
اما هیچ وقت
جواب نگاههای مرا نداده بود
سینه خیز می رود
همچو مار،
مار زخمی ملول
مار پیچ می رود زمان
که سال را تمام نوش کند
که سال نو رسیده را
غرق نیش کند
عجب زمان ناکسی است
این زمانه ء خزان
نلرزیده بود
مثل اینکه این بار هم امتحان را قبول شده بود
طفلکی هفده سال داشت
پسرش را میگویم احمد
وقتی بهش گفتم خدا صبرت بده
گفت: راضیم به رضای خودش
اصلا نلریزیده بود
دوست داشت بخوابد
حتی برای لحظهای
شاید هم تا اول شب
خبرش را آوردند
خوابیده بود پشت خاکریز
اول شب
برای همیشه
به یاد دوست عزیزم مرحوم علیرضا برادران
که دیشب جاودانه شد
آلیس بود یا لیلی
نمیدانم
آنچنان دلبری میکرد
که پیران هم برایش میخروشیدند
برای رسیدن به تو بال میخواهم
پرواز تنها راه عبور و رسیدن است
هر روز فکر میکنم نمیشود
نه نمیشود!
آهای شاهزادهای که از پنجره کاخ
نظاره میکنی!
تو چه فکری میکنی؟
ناگهان پرده بر انداختهای یعنی چه ؟
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه ؟
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
اینچنین با همه در ساختهای یعنی چه؟
به یاد دوست عزیزم مرحوم مرتضی نجفی .
زندگی ما هم قصه دار شد
چیزی شبیه قصههای شاهنامه
نقش رستم را بالایی ها برداشتن
من منیژه آفتاب خورده،
بازی کش روزگار شدم
بجهالت بجوانی
آمدم بگویم بارا ...
بارید
منتظرم بود زیر باران چشمهایش
به وقت زمستان که روبهان
مرغها را نشانه میرفتند،
ایستادی روی بام خانه وخواندی:
بوق سگ همین سحرگاه است
در آن صبح بهخودبانگ زدم
نکند من هم ...
خروس خوان زندگیام
با طلوع تو صادق شد.
سهیل من
کاش منجّمین محل تنفس تو را
مریخ گزارش کرده بودند!
که میتوانستم بگویم:
"مرا ندیده ای که عاشقم شوی"
امّا چکنم که هروز مرا نمیبینی!؟
مادر بزرگ!
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را،
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
برایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم.
از زنده یاد: حسین پناهی![]()