تبليغاتX
حیاط خلوت
سلام

دوستانی که موافق به راه اندازی مجدد هستن اعلام نظر فرمایند

+ دل نوشته ی میثم در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 6:56 بعد از ظهر |
به پایان رسید سال

برای من کم کار

بگذار بگذرد

+ دل نوشته ی میثم در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 3:3 بعد از ظهر |

تق تق تق

تق تق تق

باز کن در که تابم طاق و

رویم سوی ِ باغ است.

مکن نومید این جان

 که لبریز فراق است.

 

 آه آه آه

 آه آه آه

+ دل نوشته ی میثم در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 8:49 بعد از ظهر |
میدانم که نمیشود

ماسک تلاش را به چهره زده ام ، که زندگی ام ضدحال نباشد.

 

نشد. نمی شود . نخواهد شد

گر دلتان سوخت دعایی بکنید.........................

+ دل نوشته ی میثم در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 4:1 بعد از ظهر |
میرود بهار و میرسد خزان

در کنار تو   با تو همچنان

روزگار و فصل، صد فراق و وصل

برگ سبز و زرد، بر درخت اصل

فصل عاشقی غنچه و بهار

فصل شاعری سبزی نگار

زرد می شود لبت بعد مهر و ماه

سرد میشوی عزیز وقت فصل آه

همچنان بمان سبز یا سفید

همچنان بخوان باامید و نا امید 

+ دل نوشته ی میثم در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |
در بیکران زندگی دو چیز افسونم میکند:

- آبی آسمانی که می بینم و می دانم که نیست

- خدایی که نمی بینمش و می دانم که هست

 ----- دکتر علی شریعتی -----

+ دل نوشته ی میثم در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 1:42 بعد از ظهر |
سلام

شرمنده از غیبت چند روزه

به عرض می رساند به جهت مسافرت و ایام امتحانات تا ماه رمضان مرخصی ما را بپذیرید

 

دست حق یارو پناهت

+ دل نوشته ی میثم در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 3:55 بعد از ظهر |

 

لالا لالا    گله زیره

بابا رفته زنی گیره

عمه رفته داره گیره

مامان از غصه میره

 

قطعه ای کتاب از ترانه های خواب .

 

+ دل نوشته ی میثم در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 6:12 بعد از ظهر |
در طلوعی که گنجشگکان غرغر می کردند

زیر لب تورا به یاد آوردم

                             سکوتت را...

                                         نگاهت را ...

                                                     و تمام تورا........

به ذهنم رسید که خواهی رسید

وبار دیگر

دستانم را مانند شاخهء گل رزی که روز اول به دستت دادم

                                                                به سینه خواهی فشرد.

وتنفس خواهم کرد

          از لابه لای شاخسار گیسوانت، ترنم روزهای جوانی را

و در روزگاری

که چون رنگین کمان

                        "   زیبا و زود گذر است   "

ازمن دریغ نخواهی کرد، هر آنچه در پس زبان داری

                                               " از گلایه ها و عاشقانه ها  "

و خواهی شکست

                      سکوتت را....

                              بغضم را...

                                   و امید بد خواهانمان

آمین

+ دل نوشته ی میثم در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 6:6 بعد از ظهر |

نمی دانم نگران خودش بود یا من؟!

که صدایش را ترش کرد گفت:

غوره نشده مویز شدی!؟

 

ومن امروز حوصله اش را ندارم

+ دل نوشته ی میثم در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 9:21 قبل از ظهر |

درآن لحظه ای که خوب مهربان شدی

دوان دوان میان جاده ها روان شدی

خاطرات کودکی  مان مرور شد

سور وسات عاشقی که جور شد

رفتی و ستاره ای به آسمان شدی

باغبان لحظه های نغمه خوان شدی

ماندنی که معنی اش عبور شد

رفت و قطره ی غرور شد

میان خوابهای من تو ناگهان شدی

به نیمه شب، به بسترم عیان شدی

تام قامتت برای من صبور شد

شبی که آخرش شب سمور شد

تو ناگهان برای من مهربان شدی

بعداز آن به سوی جاده­ای روان شدی

+ دل نوشته ی میثم در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 6:57 بعد از ظهر |

مولا فیلتر شکن نداشت

همان طور که ویلا نداشت

بعداً هم نگرفت

 

مولی خیلی چیزها داشت

کلی یتیم چشم انتظار

مقادیری پینه به دست

 

من و تو چی داریم

چی نداریم

فیلتر شکن داری؟

+ دل نوشته ی میثم در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:31 قبل از ظهر |

حافظه ام درد می کندگاهی
احساس عاشقانه ام  می سوزد...

به نظر شما چه مرگم شده

در این غروب داغ بهاری؟

+ دل نوشته ی میثم در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:41 قبل از ظهر |

 

 وقتی که یازده ساله بودم

گاری فروش مرا خرید

در عوض ...

 

به تنم جای تازیانه هست هنوز

زمهربانی باباکه بود مست هنوز

 

از جویبار که گذشتیم

 

او مرا فروخت

به تکه نانی

به غار نشین سیاه

 

رفیق نیمه شبم ناله­های طوفان بود

نماد چهره سارا گریه­های طفلان بود

 

ومن آموختم به دختر زشتش

سلام بابا  را

به همسر لالش

نگاه سارا را

و سالها گذشت تا که دانستم

خون جاری ز بام مال سارا بود

+ دل نوشته ی میثم در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:40 قبل از ظهر |

تکه های یادت را شبی کنار هم گذاشتم

تابلو لبخند ژکوند در نیامد که هیچ...

باور نمی­کنی!

کفتاری بود در نقاب حور

زیر تابلو نوشتم

پنجره نیمه باز بین ما بسته باد

+ دل نوشته ی میثم در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 3:7 بعد از ظهر |

 تو راست میگفتی

تنهایی نمی­توان عاشق شد.

 زمانه مثل زمان شما و بابا نیست.

که به تکه­نانی و سر سوزن محبّتی بشود زندگی کرد،

دختران امروزی هم پرافاده­اند، هم پر توقع؛

دیروز دختر  همسایه که توّهم کردم عاشق­اش هستم-

گفت: چقدر دوستم داری؟

گفتم: خیلی........

گفت: آنقدر دوستم داری که بتوانی برایم شعر بگویی.

 بین خودمان باشد، دیشب نخوابیدم،

 تا امروز فکر کردم

دیدم لیاقت مرا ندارد

مادر بدون تو نمی­توانم عاشق شوم 

کمکم کن مادر

+ دل نوشته ی میثم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 7:47 بعد از ظهر |

امروز دختری اشتباهی به من زنگ زد

اشتباها بجای اینکه بگوید:

 

                                 دلم گرفته، طاقت تنهایی را ندارم

 

گفت: دنبال سریدار برای خانه­ی­مان میگردم.

اشتباه کردم که حرفهای اشتباهی زدم.

 

                                      کاش نه او اشتباه کرده بود نه من!

آه.... کاش......

 

 

+ دل نوشته ی میثم در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 2:12 بعد از ظهر |
 

ناگهان آمد...

تا آمدم داستان آشنایی ناگهانیمان را یادآوری کنم

ناگهان رفت...

ناگهان دلم آتش گرفت و ...

 

+ دل نوشته ی میثم در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 9:55 بعد از ظهر |

بهزیستی نوشته بود:

                                  شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد

 

شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

                       ومن بزرگ شدم

اما هیچ کس حقیقت مرا ، نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه می­گفت:

                                 گوساله ، بتمرگ

از: اکبر اکسیر

+ دل نوشته ی میثم در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 7:51 بعد از ظهر |

 

 

 

گوشه جزوه­ام

با رنگ فسفری نوشته بود

دوستت دارم

نمی دانم راست گفته بود یا دروغ!

اما هیچ وقت

جواب نگاه­های مرا نداده بود

 

+ دل نوشته ی میثم در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت 10:43 قبل از ظهر |

 

سینه خیز می رود

همچو مار،

مار زخمی ملول

مار پیچ می رود زمان

که سال را تمام نوش کند

که سال نو رسیده را

غرق نیش کند

عجب زمان ناکسی است

این زمانه ء خزان

+ دل نوشته ی میثم در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 8:36 قبل از ظهر |

نلرزیده بود

مثل اینکه این بار هم امتحان را قبول شده بود

طفلکی هفده سال داشت

پسرش را میگویم احمد

وقتی بهش گفتم خدا صبرت بده

گفت: راضیم به رضای خودش

اصلا نلریزیده بود

یاد بود پسر دوست عزیزم بهمن دهقان

خدا صبرش بده

+ دل نوشته ی میثم در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 3:7 قبل از ظهر |

دوست داشت بخوابد

حتی برای لحظه­ای

شاید هم تا اول شب

خبرش را آوردند

خوابیده بود پشت خاکریز

اول شب

برای همیشه

 

به یاد دوست عزیزم مرحوم علیرضا برادران

که دیشب جاودانه شد

+ دل نوشته ی میثم در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 2:49 قبل از ظهر |

آلیس بود یا لیلی

 نمیدانم

آنچنان دلبری میکرد

که پیران هم برایش می­خروشیدند

+ دل نوشته ی میثم در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 2:23 قبل از ظهر |

برای رسیدن به تو بال میخواهم

پرواز تنها راه عبور و رسیدن است

هر روز فکر میکنم نمی­شود

نه نمی­شود!

آهای شاهزاده­ای که از پنجره کاخ

نظاره میکنی!

تو چه فکری میکنی؟

+ دل نوشته ی میثم در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 9:49 قبل از ظهر |

ناگهان پرده بر انداخته­ای یعنی چه ؟

مست از خانه برون تاخته­­ای یعنی چه ؟

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

اینچنین با همه در ساخته­ای یعنی چه؟

 {حافظ}

به یاد دوست عزیزم مرحوم مرتضی نجفی .

+ دل نوشته ی میثم در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 3:53 بعد از ظهر |

زندگی ما هم قصه دار شد

چیزی شبیه قصه­های شاه­نامه

نقش رستم را بالایی ها برداشتن

من منیژه آفتاب خورده،

بازی کش روزگار شدم

بجهالت                               بجوانی

 

+ دل نوشته ی میثم در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 9:23 قبل از ظهر |

آمدم بگویم بارا   ...

بارید

منتظرم بود زیر باران چشمهایش

+ دل نوشته ی میثم در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 0:5 قبل از ظهر |

به وقت زمستان که روبهان

مرغها را نشانه می­رفتند،

ایستادی روی بام خانه وخواندی:

                                          بوق سگ همین سحرگاه است

در آن صبح به­خودبانگ زدم

 نکند من هم ...

 

خروس خوان زندگی­ام

با طلوع تو صادق شد.

+ دل نوشته ی میثم در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 8:54 بعد از ظهر |

سهیل من

کاش منجّمین محل تنفس تو را

مریخ گزارش کرده بودند!

که می­توانستم بگویم:

"مرا ندیده ای که عاشقم شوی"

 

امّا چکنم که هروز مرا نمی­بینی!؟

+ دل نوشته ی میثم در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 7:39 قبل از ظهر |